یک داستان عجیب: چطور مدیتیشن از شرق به غرب رفت و چرا یادمون رفته ریشهش کجاست
از غارهای هند تا سالنهای یوگا در نیویورک
مدیتیشن ریشهش برمیگرده به هزاران سال پیش، به هند باستان. اونجا بود که آدمایی که دنبال معنی زندگی بودن، رفتن توی غارها و جنگلها نشستن و شروع کردن به تماشا کردن ذهنشون. این تمرینها بعداً توی بودیسم منظمتر شد و از هند رفت به چین، ژاپن، تبت و جاهای دیگه. اما سوال اینجاست: چطور از اونجا رسید به غرب؟
داستان از یه جایی جالب میشه که در قرن نوزدهم، تجار و ماجراجوها شروع کردن به آوردن چیزهایی از آسیا به آمریکا. نه فقط ادویه و ابریشم، بلکه کتاب و ایده هم آوردن. یه عده روشنفکر آمریکایی مثل امرسون و تورو (همون نویسنده «والدن») عاشق این نوشتههای هندی شدن. تورو حتی بعد از خوندن «بهاگاواد گیتا» اعلام کرد که خودش یوگیه! این آدمها اولین جرقهها رو زدن، ولی هنوز خبری از کلاسهای یوگا و مراقبه نبود.
یوگاناندا: مردی که شرق رو به غرب آورد
حالا برسیم به شخصیت اصلی داستان ما: پاراماهانزا یوگاناندا. این مرد واقعاً یه شخصیت عجیبه. توی سال ۱۸۹۳ توی هند به دنیا اومد، توی یه خانواده متوسط. از بچگی یه چیز عجیبی توی خودش حس میکرد، یه جور بیقراری معنوی. میرفت پیش قدیسان و مرشدهای مختلف تا یه استاد واقعی پیدا کنه. بالاخره توی ۱۷ سالگی، یه مردی رو پیدا کرد به اسم سوامی یوکتشوار گری که استادش شد .
یه روز یوگاناندا تصمیم گرفت بره آمریکا. سال ۱۹۲۰ سوار کشتی شد و رفت به بوستون، برای یه کنگره مذهبی. اونجا یه سخنرانی کرد و مردم شوکه شدن. یه مرد هندی با ریش و لباس عجیب، داشت از چیزهایی حرف میزد که هیچکس قبلاً نشنیده بود: از مدیتیشن، از انرژی درونی، از اینکه آدم میتونه خودش رو بشناسه .
یوگاناندا توی آمریکا موند. یه سازمان تأسیس کرد به اسم Self-Realization Fellowship (خودشناسی) توی لس آنجلس. شروع کرد به آموزش یه روش به اسم کریا یوگا . ولی یه چیز جالب: اون کریا یوگا رو به همه یاد نمیداد. فقط به شاگردهای جدی و متعهد. برای مردم عادی، یه سری تمرین سادهتر و عمومیتر داشت .
چرا آمریکاییها عاشقش شدن؟
یوگاناندا یه کار خیلی زیرکانه کرد: اون مدیتیشن و یوگا رو با زبانی حرف زد که غربیها بفهمن. از علم حرف زد، از انرژی، از سلامت. حتی یه سری تمرین ورزشی درست کرد به اسم Energization Exercises که ترکیبی بود از حرکات بدنی هندی و کالیستنیکهای غربی . یعنی یه جورایی یوگا رو بستهبندی کرد برای ذهن غربی.
کتابش، «زندگینامه یک یوگی»، که سال ۱۹۴۶ منتشر شد، واقعاً یه پدیده بود. این کتاب میلیونها نسخه فروخت و هنوزم میفروشه. یه جورایی شد مثل انجیل برای آدمایی که دنبال معنویت شرقی بودن . استیو جابز (همون بنیانگذار اپل) این کتاب رو خیلی دوست داشت و هر سال دوباره میخوندش .
از یوگاناندا تا هربت بنسون: چطور مدیتیشن "علمی" شد
حالا برسیم به بخش جالب ماجرا. یوگاناندا و امثال اون، مدیتیشن رو به غرب آوردن، ولی با یه چاشنی معنوی و مذهبی. اما یه روز، یه دکتر آمریکایی به اسم هربت بنسون توی هاروارد نشست و فکر کرد: "چرا این مدیتیشنها همه یه چیز مشترک دارن؟ شاید بشه ازش یه تکنیک خالص علمی درآورد."
بنسون اومد و یه چیزی رو کشف کرد که اسمش رو گذاشت «پاسخ آرامش» (Relaxation Response). اون گفت: "ببینید، مدیتیشن فرقی نمیکنه از کجا اومده. یه سری عناصر ساده داره: تکرار یه کلمه یا صدا، و نادیده گرفتن افکار مزاحم. همین." بعدش گفت که این یه تکنیک هست، نه یه آیین مذهبی. هر کسی میتونه انجامش بده، فرقی نمیکنه به چی اعتقاد داره .
این نقطه عطف ماجراست. از اینجا به بعد، مدیتیشن شروع کرد به جدا شدن از ریشههای معنوی و مذهبیاش. دیگه مهم نبود که این تمرین از هند اومده یا از تبت یا از چین. مهم این بود که "کار میکنه". علم ثابت کرده بود که استرس رو کم میکنه، فشار خون رو پایین میاره، و به سلامت مغز کمک میکنه .
mindfulness و یه سوال عجیب
بعد از بنسون، یه آدم دیگهای اومد به اسم جان کابات-زین که توی دهه ۷۰ یه برنامه درست کرد به اسم MBSR یا همون "کاهش استرس بر اساس ذهنآگاهی". این برنامه یه نسخه پزشکیشده از یه مدیتیشن بودایی بود به اسم ویپاسانا . یعنی دوباره یه تمرین شرقی، این بار از بودیسم، رو برداشتن و توی یه پوشش کاملاً علمی بستهبندی کردن.
امروز این چیز کاملاً عادیه. دکترها برای بیمارهایی که اضطراب دارن، مدیتیشن تجویز میکنن. شرکتها برای کارمنداشون کلاس ذهنآگاهی میذارن. اپلیکیشنهایی مثل Headspace و Calm میلیونها کاربر دارن.
ولی یه چیزی گم شده
اینجاست که یه سوال پیش میاد. ما این تمرینها رو به اسم "علمی" و "غربی" میشناسیم، ولی در واقع داریم یه بخشی از یه سنت خیلی بزرگتر رو مصرف میکنیم. سنتی که توی هند و تبت و چین، هزاران سال بوده و با اخلاق، با فلسفه، با یه دیدگاه کامل از زندگی گره خورده بوده .
وقتی یه تمرین رو از بستر خودش جدا میکنی، شاید اثرات فوریاش باقی بمونه (کاهش استرس، آرامش)، ولی چیز عمیقترش رو از دست میدی. یوگاناندا از رهایی حرف میزد، از پیوند با خدا، از خودشناسی. بنسون از کاهش فشار خون حرف میزد . فرقش اینجا نیست که کدوم درستتره، فرقش اینه که یکی از ریشههای عمیقتری حرف میزد.
چرا این اتفاق افتاد؟
دلایلش پیچیدهست. یه بخشیش به این برمیگرده که غرب یه فرهنگ علمی داره. ما غربیها (یا کسانی که توی پارادایم غربی فکر میکنن) دوست داریم چیزها رو اندازهگیری کنیم، اثبات کنیم، مدرک داشته باشیم. یه تمرین معنوی که فقط بر اساس "ایمان" یا "سنت" باشه، برامون قانعکننده نیست. باید یه مقاله علمی منتشر بشه، یه آزمایش دوبار کور انجام بشه، یه MRI گرفته بشه.
بخش دیگهش به این برمیگرده که مدیتیشن و یوگا وقتی از شرق اومدن، بازاری شدن. یوگاناندا خودش یه جورایی یه برند ساخت. مدرسه، مرکز، کتاب، شاگرد. این چیزا توی آمریکا خیلی خوب جواب میده . یوگا و مدیتیشن شدن یه محصول. و محصول باید فروش بره. فروش هم وقتی بیشتر میشه که محصول رو ساده کنی، قابلهضم کنی، غیرتهدیدکننده کنی.
ببین، اینا رو میگم که بگم "اوه غرب همه چیز رو خراب کرد". نه، این سادهلوحانهست. اتفاقاً این فرایند یه سری چیزهای خوب هم داشت. علم ثابت کرد که مدیتیشن واقعاً کار میکنه. این خیلی مهمه. میلیونها نفر که شاید هیچوقت به یه معبد یا آشرام نمیرفتن، حالا از این تمرینها بهرهمند میشن.
پس این وسط چیکار کنیم؟
شاید جواب این باشه که همیشه دو تا چشم داشته باشیم. یه چشم به علم و به روشهای غربی که سادهتر و در دسترسترن. یه چشم هم به ریشهها، به تاریخ، به اون سنتهای عمیقی که این تمرینها از توشون درومدن.
وقتی میری توی یه کلاس مدیتیشن، بدون که این تمرین یه تاریخچه داره. یه مرد هندی توی سال ۱۹۲۰ سوار کشتی شد و اومد آمریکا تا این رو به ما یاد بده . یه سری آدم دیگه توی آزمایشگاهها نشستن و ثابت کردن که کار میکنه. یه سری آدم دیگه هم اومدن و ازش یه محصول تجاری ساختن.
مدیتیشن نه فقط "یه تکنیک علمی" هست، نه فقط "یه آیین مذهبی". یه چیزی بین ایناست. یه پل بین شرق و غرب. یه داستان طولانی که ما هنوز داریم توش زندگی میکنیم.
و شاید جالبترین بخش ماجرا این باشه که ما امروز، بدون اینکه بدونیم، داریم چیزی رو تمرین میکنیم که هزاران سال پیش یه عده آدم توی غارهای هند نشسته بودن و انجامش میدادن. اونا هیچوقت فکر نمیکردن که یه روز، یه آدم توی نیویورک، با یه اپلیکیشن روی گوشی، همون کار رو انجام بده. ولی انجام میده. و این، به نظر من، یه جور جادوئه.
نظرات (0)
هنوز نظری برای این مطلب ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر میدهد!